باید دفتر را بر می داشتم
کلمات را شکل اعتراف می ریختم
صندلی می نشست
وَ من ، یازجویی میان سطرها :
من اعتراف می کنم
به لب های زخمی معشوق ، و شکست عشقی در گلو
من اعتراف می کنم که پرچم
احساسی ساده بود میان سه رنگ
یکی برای خون ، گودال هایی در عمق خاک
یکی برای صلح ، پرواز پرنده ای بی صدا
و دیگری ، آن که خیابان آمد
آن که رقصید ، آن که آزاد بود ، آن که می خواست
آن که .......
کودتا
دست های سنگینی داشت
او که می برد و نمی آورد
او که سوراخ می کرد و خونی جاری نمی شد
او که کفش هایم را جا گذاشت
در جاده ای مه آلود
لب های تو زخمی ترند از این خاک
معشوق من
شکسته در تو درختی
وَ پوست می داند
گذشتنِ سایه ی چاقو را
آب ، که باید ریشه هایت می شد
پستان هایت را خشک کرده
دویده هر جا خون
می مَکد، تکه های تنت را
بگذار
زخمِ لب هایِ تو باشم
بگذار
کمرنگ نشود بوسه
وقتی که عشق هم
چمدانش را آرام
از سینه یِ ما بیرون می کشد
اذر1390
............
نشسته بر پیشانی و موجِ موها
پاروهایِ گُر گرفته و بام ها
تصویری که آسمان را
خالی نمی کند از تکان دادن لباسش
جای کفش ها
دوست دارم چکمه باشم
دوست دارم که زمین
چنگ بزند خودش را
آدمکی برفی بسازد پشت پنجره
گوشه ای که هیچ نبضی به گوش نمی رسد
هوا را
گرم کنم در لباسم
اتاق را
در شعله هایِ آبیِ آتش
وَ با برف نشسته بر سقفِ ماشین ها ، شانه ها
از زندگی در شهری شلوغ بگویم
از آدم ها و آب گرفته گی کوچه ها
دِل
همین وقت هاست که خنک می شود
همین وقت هاست که راضی ست
گوشه ای از دنیا
طبیعت برایش ساز دهنی بزند
پاک شود
هرچه پاییز است روی زمین
هرچه گیاه
که رختخوابی سفید به تن کرده