شعری برای پاییز و زمستان اتفاق افتاده در آن
نشسته بر پیشانی و موجِ موها
پاروهایِ گُر گرفته و بام ها
تصویری که آسمان را
خالی نمی کند از تکان دادن لباسش
جای کفش ها
دوست دارم چکمه باشم
دوست دارم که زمین
چنگ بزند خودش را
آدمکی برفی بسازد پشت پنجره
گوشه ای که هیچ نبضی به گوش نمی رسد
هوا را
گرم کنم در لباسم
اتاق را
در شعله هایِ آبیِ آتش
وَ با برف نشسته بر سقفِ ماشین ها ، شانه ها
از زندگی در شهری شلوغ بگویم
از آدم ها و آب گرفته گی کوچه ها
دِل
همین وقت هاست که خنک می شود
همین وقت هاست که راضی ست
گوشه ای از دنیا
طبیعت برایش ساز دهنی بزند
پاک شود
هرچه پاییز است روی زمین
هرچه گیاه
که رختخوابی سفید به تن کرده
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:13 توسط محمد علی حسنلو
|