بندهای سیاه و

پوتینی که پایت را می پوشد

تنت را باید به آرم ها

سرت را به کلاه بدهی

به لباس هایی که در تو ارتشی شده اند

فکر می کنی:

جوانی پیازی ست که روییده در تنت

ریشه می کند 

جوانه می زند

پوست می اندازد 

و کسی از لای پوسته هایش بیرون می آید


به من نگاه کن

که ارتفاع خودم را بلندتر می بینم

بدنم را برده ام سربازی

قلبم را

در انضباط روزها پنهان کرده ام

و خونم می داند

باید به تفنگ

رژه در عصرها

فریاد شعارها عادت کرد


تو را دوست دارم

جوانی آرام شده در زمان

بتکان خودت را در نفس هایم

میان قدم هایم

سرود ملی کشورم را لب خوانی کن


................

تهران / پادگان 01 ارتش /عید 1391