مرزها و شکل های جغرافیایی شان، رنگ و بوی آفتاب، چرخش و گردش روزانه ی سیارات

آسمان، فرو رفتن بی نهایت در بی نهایت، اینکه جزیی از وسعت زمینیم و زمین جزیی از

وسعت یک کهکشان و او ... تمام اینها سنگینی بی وطنی و ذات اضطراب آلود شاعر را

دوچندان می کند. شاعر همیشه منتظر است، شاعر هر آن به دست قلم خودش کشته می شود و

اواگر که درونش به اندازه ی سنگ های کفِ رودخانه، به اندازه ی گندمی که قلبش در آسیای

روزگار چاک چاک شده است(1) گردش و تعمق کرده باشد می فهمد در عین آنکه دنیا خانه ی

اوست، بی وطن است و بی وطنی زخمی کهنه و زنده کننده است در دلِ بی پناهان.

در آن سوی رودخانه هم کسی تور خالی اش را از آب می کشد

در آن سوی این آب ها هم زمین می لرزد

در آن سوی این کوه ها هم کسی با سنگ ها سخن می گوید

 

در آن سوی این دیوارها هم کسی دیوار می کشد

در آن سو هم شعر، شاعر را کشته است

در آن سو هم ...

 

اما در آن سوی این مرزها هم

همین آفتاب

در همین آسمان می چرخد وُ

گاه: می درخشد...

و رویاها یکی ست

 

بی پناهی وطن ندارد:

دنیا خانه ی من است (2)

بله، بی پناهی وطن ندارد وَ دنیا خانه ی بی پناهان است، هر چند بزرگ، هرچند در مقیاس

اندازه گیری ریاضیدانان با وسعتی به حد بی نهایت، اما دنیا تنگ تر جایی ست گاه کوچکتر از

کوچکترین ذرات زیر اتمی(3)، به خصوص برای بی پناهان برای شاعران.


....................................................................


(1) آسیای فلک از آب مروت خالی ست
تا دلت چاک چو گندم نشود نان مَطَلَب / صائب تبریزی غزل899


(2) شعری از سعید صدیق به نام " دنیا خانه ی من است " .


(3) در قرن هفدهم میلادی لایبنیتز با آنالیز عناصر بی نهایت کوچک انقلاب در علم ایجاد کرد. او تصور می کرد که هر تغییر کوچکی از مجموع بی نهایت تغییرات کوچک تر تشکیل شده است در واقع همانطور که یک ذره ی شن در مقابل کره ی زمین بی نهایت کوچک است خودِ زمین نیز در مقابل عظمت جهان بی نهایت کوچک است و بعضی از اجزای بی نهایت کوچک در مقابل بی نهایت کوچک های دیگر حقیر و ناچیزند.


.............................. آبان ماه 1394..............................

عکسی از سعید صدیق