الفبا ندارم و

بلد نیستم که بنویسم

جهت ­ها را نمی ­دانم و

جغرافیا را نمی ­شناسم

نمی­ دانم که ذرّات چیستند

کیستند حشراتی که در آزمایشگاه و درون کتاب­ ها دسته­ بندی می ­شوند

به دوستان اهلی جانورم چه بگویم

به دهان­ های ریز آبزیان صلح ­طلب

و ردیف تشنه ­ی اسب ­ها

در جایی که طبیعت نایاب است و دوربین هایتان پنهان

چگونه میوه ­ای را بشناسم که تمام طعم ­های حیات را در شکم دارد

دانه­ ها را اگر بلد بودم

از جمعیّت درختان چیزی کم نمی ­شد

و شما نمی ­دیدید آن­چه نیست را و زمان

در مسیر فرضی سیاره ­ها سرگردان نمی­ ماند

من اما فقط دو چشم پلنگی سیاهم

از لای بوته ­ها

تصویر کم ­عمق بوسه ­هاتان را می­ بینم

تصویر زوال را

و آن­چه رنگ ­های بی ­انعطاف تلویزیون

از مردمک چشم ­ها دریغ کرده ­اند

 

شعری از کتاب روابط واژگون