هر روز می‌روم بالا، بالا وُ بالاتر

جسمِ پراکنده‌ام را می‌بینم

در انتظارِ چوب‌دستیِ زردِ اندوه

رویایی زَر اندود شده‌ام

خلاصه شده در اطوارِ صبحانه

بی‌میل به چایی که داغ نیست.

حُبابِ ابرها

قطعاتِ بُرش خورده‌ی نان

سرکشی‌های بیهوده‌ی ذهن

شنیدنِ طبلِ دورِ رویاها.

صفحاتِ گوشی را که لمس می‌کنم

جهان چهره‌هایی تکراری‌ست

لایِ پیچ و تابِ خوش‌رنگِ نرم‌افزارها

چیزی از تنم آن‌جا

چیزی از تنم پشت به این‌جا وُ ناکجاست هر جایی که در آن نشسته‌ام

- عادت، به وسعتِ بی‌عمق نور کرده‌ای

در این غول بی‌خاصیت

از تو نور به سمتِ گور رفته است وُ نابینایی

بیماری انسانِ زمانه‌ی توست.

- بیداری؟

بیدار می‌شوم وُ می‌گردم

نالان از پُفِ چشم‌ها

سرانگشتانِ ناخواسته‌ام را بر قسمتی بالا وُ بالاتر می‌کشم وُ انبوهی از هیچ . . .

گرفتار، در پیام‌های بی‌مزه‌ی روزانه

تبدیلِ چند دقیقه‌ای عواطف

آغازِ انسانی مدرن در جایی که شهر

شُهرت از انسان ربوده است وُ بشر

پیامدی‌ست ناگوار وُ متخارج

لایِ برج‌های خیالی.

- هنوز بیماری نفس می‌کشد؟

- بیماران، بیمارستانی از خشم نشده‌اند؟

صدایی کوتاه

سنگین وُ ناشنوا وُ بی‌تسکین سر تکان می‌دهد:

- هی!

ناگهان

تصویرِ رویای انسانی‌ام

                             تکه

                             تکه

                                  می‌ریزد

جهان، چهره‌ای‌ست تکراری

لایِ اضلاعی به وسعتی نامعلوم در یک سراشیبیِ بی‌انتها که شیب‌های روزانه‌ی خیابان‌های بیرون را پُر می‌کند

- زنبیلِ کوچکت را که برداشتی

به آخر صف برو.

بر می‌گردم

              در انتظارِ خوابی دیگر

              در امتدادِ روزی دیگر.

 

                                                  ۲ آبان ۱۴۰۰