به من پناه بده

میان سینه هایت

آن جا که عقل تمام می شود وُ

چیزی درونم به تپش می افتد.

22 فروردین 1402

ای یقین خفته در تنهایی

تو کیستی؟

تَرَک بر صورتم می زنی وُ

سینه ام را ترک می کنی.

23 فروردین 1402

ما بی ارادگان!

ما مردگان!

ما، اهالی مقاوم زمین!

هنوز زنده ایم یا فکر می کنیم که زنده ایم.

8 تیر 1402

هجوم رخوت،

تنم؟

نمی دانمی تماشاگر.

23 تیر 1402

روزها می گذرند

پاییز می آید

آبان می گذرد

و در آذری بی نام

صدای لبانی ناشناس

آزِ رخ داده در درونم را

به آهِ کلمات می سپارد

هم چون خوابی تجربه نشده

که می آید وُ نمی آید

که هستی وُ نیستی ام را

به فصل هایی ناتمام گره می زند.

2 آبان 1402

ببار بر عقلم

باران بی امان

ببار و در شوره زار لب هایم

مردی بی نام را بساز.

3 آبان 1402

با تو می آیم

با صدای قدم هایت

زیر پاهایمان: زمین به قدر خیال تهی

بالای سرمان: آسمانی نامطمئن، سقفی آلوده به شرایط

با این حال

با تو می آیم

با تنی که هر از گاه وُ پیوسته

سازِ ویرانی ام را می نوازد.

3 آبان 1402

خوشا زندگی

پرسه زدن در ضلع های دیگر وجودم

وقتی که صداها، صدایم می زنند

بادها، تنم را می ربایند وُ

چیزی ناشناس وُ تازه

دعوتم می کند به بودن.

15 دی 1402

خونم را در رگ هایم بِجهان

ای قلبِ تپنده ی پُرسودا

در آغوشم گیر وُ

مرا به گرمای انگشتانت ببر.

20 در 1402

چیزی کم است وُ کم

کوچک ترین سهمِ ما

از نوازش های پریشان دنیاست.

20 دی 1402

تنم را صدا بزن

لبم را صدا بزن

چشمانم را که پایان روزهایی فرسوده اند صدا بزن

ما به رنگِ صدای هم محتاجیم

به پروانه ای که در گلو داریم وُ

تپش هایی که در سینه بی ماجرا مانده اند.

2 بهمن 1402

بپوشان وُ ببر مرا

با برفی که آستانه ی آسمان را شکسنه است

با ابری که طاقتش، تاب از دست داده است

بپوشان وُ بپوش مرا

در دانه هایی که هنوز

نباریده اند بر هنوزهایمان.

8 اسفند 1402